وقتی که تو می آیی
چرکین !
من تنهاترین کلاغ این سرزمین
چقدر شبیه تو می شوم *بدخبر بدشگون!
هرچه درخت-هرچه زمان-هرچه بادا باد
هم عصر چنگیز -هم پیاله خیام -همزاد سکوت-همبستر فروغ
سخت-سخت-سخت-سخت می شود اندامم در برهنگی سایه ها
آنگاه که ماه نفرین می کند
شب را در سکوت طعنه وکنایه
چقدر شبیه تو می شوم *شب!
پر از هرزگی -هراس -هوس - همبستر شدن با
بی انکه خورشید ناشتا تق تق تق در می زند
صبح را
وگزمه های مست -مست شریک سفره ات می شوند و
من چقدر شبیه تو می شوم
آنگاه که سر بالای روز را
درپی روزنامه های عصر می دوم
چقدر کلمات کوتاهند وزبان من از دستان دراز تر
و
کسی ژشت سایه مخملی واژه ها هی داد می زند
آهای کوتوله ای که ردای سیاست بر تنت گشاد است کمی بایست......!
گورستان قبرستان!
وکلاغی که نفس نفس نفس می زند بر تابوتی که هم بستر شب می شود
لااقل
تو هم کمی بایست شاید شبیه صدای تاول زده من شوی
آنگاه که ناقوس ققنوس بر شب پره خیال می زاید از خاکسترتن
لااقل کمی بایست!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:39  توسط علی حسین صالحی
|
مي بارد
مي بارد
بر انديشه هاي متروك امروز باران
آري همان باران كه پدر
داس بدست درآن آمدو
نخوانده تما فلسفه را قيچي مي كرد
راستي امروز تمام نگاه ها با باد
همسفرند
تا اولين كوچه عصر آلاچيق
مي وزيد
نفس هم نمي كشيد
ومن تنها تر از هميشه
با آب
تمام روزنامه ها را تا صفحه يكي مانده به حوادث از برم
ناسزا مي گفتم
تيتر بزرگ حوادث
خدا هم دروغ می گوید!
پدربزرگ او كه تمام زمان را از بر است ،مي گفت
بگذريم روزنامه ها هم صفحاتشان از ...........يخ بسته
ومن
زبانم كمي از دستان دراز تر شده
منطق را مي دانم
فلسفه را مي خوانم واز نوك تيز سياست .............
امروز زمستان است
نفس از نفس مي ترسد
باران همچنان مي آيد
در پستوي خانه ما
آقاي استاد صفحه هاي سرخ سياست پنهانند
آقاي استاد
سقراط ديشب تمام دكمه هاي پيرهنم را شكست
او از من يك پياله منطق مي خواست
نفسم بند آمده بود
خواهرم خواب امام زمان ديده بود
ومن باور نمي كردم
هنوز پا به پاي آب تا ده بالايي
پاپتي
فرياد حراج مي كردم
براي سينه ستبراني كه امروز
نفسشان كاهگلي
ومغزشان آبكي است
ومن هنوز اميد وارم به رژه نفس هاي اهورايي
پای فانوس شب زنده داران
شاعر علي حسين صالحي ميشاني
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:33  توسط علی حسین صالحی
|
باران
وتمام چشمان من خيس بارانند
زمان هولناك
وتمام واژه هاي ذهن من لحاف پوش ترس
كوچه ،كلاغ هي خبر بد هي نحسي سيزده و
شايد
اين سيزده به چهارده نرسد
هنوز به نگاه تند باران اميد دارم وبه فريادهاي سرخي كه از باغچه همسايه دست تكان مي دهند
مي ترسم
جواب سلام نمي دهم
واينجا تمام نگاه ها با باد همسفرند
ونفس ها تفسير خاموش آيينه اند
ومن
نه ما در تابوت تاريخ هيچ جاي تحسيني نمي گذاريم
شاعر : علي حسين صالحي
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:30  توسط علی حسین صالحی
|
من باد، به آب ،به نان و...
انگشتان ظريف يك ضعيفه در شب زفاف ايمان دارم
به شب وانديشه تاريك قامت كوچه در سراشيبي سكوت .
دراين گيرودار
محكوميم به شنيدن تمام ثانيه هاي خاكستري در انحاي فواره هاي فرياد
آري
اينجا ديوار نگاه كوتاه است ودامن مادر فرياد پر از سكوت
اينجا پنجره آسمان تنگ است و
دروازه زمين كثيف
ومن
در سرماي سرد وسنگين زمستان مي رسم به
كوچه فقر ،زمين بيداد ويك ترازو ،يك سوراخ وچند موش
و
آنطرفتر نزديك پل ، پاي دكه مرد بلالي فروش يك شهر نمايان است
من زاده آن شهرم ،تمام كودكيم با كوچه هايش بزرگ شده
حتي با ديوار ،سيب وباغ همسايه
هرشب پشت آن سايه بلند شهر
خداهم اشك مي ريزد
براي كودك فقر ، سيب زرد ،استاد زجر وپدر درد
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:27  توسط علی حسین صالحی
|
مرگ خاطرات
مرده ايم
وتصوير از ياد برده خاطره هايمان را
برصفحه سفيد رويا مي نگريم
مرده ايم
وبردست هايمان
دست بندهاي بي كليد بسته اند
نگاه هاي خاموشمان را به سلابه ناداني كشيده اند
و
بردلهاي سوخته نقش سياه بدبختي قلم زده اند
مرده ايم
كلبه تاريك خاطراتمان را كه فقط قوي تنها برآن مي خواند
را سوراخ كرده اند
و
شانه هاي بجا مانده تصويردرون قاب را
ميخ كوب ديوار كرده اند
مرده ايم
وآنطرفتر
گيسوان زنان را باترسي هزار رنگ
درصبحي مه گرفته
به تنوري دود زده بافته اند
مرده ايم
ودر را بگشاييد
وطلوع اولين بغض شعر مرا تازه كنيد
شاعر: علي حسين صالحي ميشاني
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:23  توسط علی حسین صالحی
|
حی علی الصلواه
بشتابید
شک ندارم که خدا منتظر است
و
من از پشت دیوار پر از خواب
هی می پرانم پروانه از کنج پتو
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 11:17  توسط علی حسین صالحی
|
دیشب دشت هاشور ذهن من
به قاب خاموش چشمان تو خیره گشت
آنجا که هلال ماه درتنگ چشمان تو موج می زد
و
فریادهای خاموشی که درپاورقی سکوت تو
دست تکان می داد
و
من از ترس شب وحجب حیای تو
چه شاعرانه تصویر کردم
راز تو
و
این فاصله را
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:25  توسط علی حسین صالحی
|
دروغ نمی گویم حرف های مرا باور کن
زیرحرفهای خسته من تک صدای نهفته است
که دائم برای رسیدن فصل عروج شاخه ها ثانیه می شمارد
حرف های مرا سنگ نزن
پارازیت روی آنها نریز
باشد که راز چشمان تو را
برای همیشه تقویمی کند
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:17  توسط علی حسین صالحی
|